(تقدیم به پیکارگران غزه با صهیونیست های خونخوار)
قطعه شعری که در سال 1348 سروده شده تقدیم میدارد.
مسلمانی که باید بود.

در فروغ دلپذیرماه ، در شبهای صحرا
در نگاه اختران ، اندر فراز کوه و دریا
در شعاع دلفروزعشق و امید و جوانی
در میان نغمه های روح بخش جاودانی
در هیاهوی دل انگیز و قشنگ آبشاران
در سکوت دلفریب دشتها ، در شام تاران
همنشین مرغها در مرغزاران
در میان سنگهای کوهساران
آفتاب گرم و آرام بهاران
صبح و شب اندر کنار چشمه ساران
گاه تنها، گاه با انبوه یاران
در میان سنگر ترس آوری تنها نشسته
با خدای خویشتن تنهایم و آنجا نشسته
جز مسلسلهای سنگین و سبک یاری ندارم
غیر از این خمپاره ها در دخمه ، غمخواری ندارم
جز برای انتقام از ظالمین ، کاری ندارم
غیر از آن اندیشه های دور ، دلداری ندارم
همره من
ناله آوارگان و بی پناهان
گریه فرزند از کف دادگان و بی قراران
خانمانهایی که نابود از ستمها گشته ، آنان
از هزاران نوجوان کشته در شهر و بیابان
من چه می گویم؟ چه می جویم ؟
برای چیست جنگ من؟
به کام دشمن آزاد مردیها شرنگ من؟
برای آنکه انسانم، زانسانهای آزاده،
مسلمانم ، مسلمانی که باید بود.
نمی شاید مسلمان را که انسانی به غم دیدن
و خاموشی گزیدنها ،
مسلمان را حرام است آن سکوت مرگباری را
که مظلومی به دست ظالمی دیدن
و در چنگال دژخیمی اسیری ، بینوایی را ،
و لب بستن ز حرف حق
و شمشیر زبان را در نیام ترس و وحشتها فرو بردن
و در میدان پیکار حقیقتها
عقب گردی، سکوتی سستی و بی حاصلی کردن
برای انتقام کشته ها آماده هستم من
شوم من دادخواه کودکان بی پدر،
زنهای شو مرده، و آن آوارگان بی پناه و زخمیان بی دوا
اند کنار رود اردن ، یا میان دشت های گرم و سوزان
در همانجایی که فرشش خاک و سقفش آسمان لاجوردین است .
من آن پیکار جوی پاکباز نیک اندیشم ، دلیری از دلیران
و جان بازی زجان بازان با ایمان
قدمها سخت سنگین است و آرام است ، و دل لبریز، از ایمان
و دائم در تکاپوی وصال حق ، و هر دم تشنه خون ستمکاران
برای آنکه انسانم ، ز انسانهای آزاده
مسلمانم ، مسلمانی که باید بود.
همی جویم میان توده های خاک سرد و درد آور
گوهر خود را ، گرامی گوهر گمگشته ای دارم.
فلسطین ، کشور من ، میهن آزاد مردان است.
بسوزم خانمانهای دغل اندیشه اشغالگرها را،
دهم جان، در عوض، من زندگی گیرم
و جان در راه حق دادن، براه مردمان آنرا فدا کردن
حیات جاودان است آن، و من هم زندگی خواهم
در این راهی که می پویم ، در آن چیزی که می جویم
خدا، یار من و یار همه پیکار جویان است،
که ننگ خود پسندی را زگیتی من بر اندازم
و از عالم بشویم لکه های حق کشی ها را
چرا دشمن مرا از خانه و شهرم به در کرده؟
چه صدها کودکان بینوا را بی پدر کرده؟
چرا با بمبهای زندگی سوزش ، برادرهای ما را در بدر کرده؟
تمامی را شهید و مادران را خون جگر کرده؟
چرا زندان او پر از جوانان مسلمان است؟
چرا این میوه تلخ و کدوی پوک استعمار
چرا این نطفه آلوده و این کودک ناپاک استثمار
"اسرائیل"
دامن میزند دائم به آتشها؟
چرا این صهیونیسم دور از حقّ و حقیقتها
نمی آید برون از خانه و از میهن ماها ؟
و من ، پیدا وپنهان، روز وشب، هنگام و ناهنگام
در سرما و در گرما، و در شهر و بیابانها
و اندر کوی و برزنها ، فروزم آتشی تا ناسپاسیها بسوزانم،
و از عالم زدایم لکه های ننگ و بدنامی ،
کَنم من ریشه ظلم و تجاوز قطع ، به خون وخاک اندازم ستمگر را،
بلرزانم تن و جانش ، بسوزانم به قهر خویشتن ، من خانمانش را
برای آنکه انسانم ، ز انسانهای آزاده
مسلمانم ، مسلمانی که باید بود.
آری ، من مسلمانم
